در حریم کاملا شخصی ، دیدگاه و غریزه برابرند
علی رغم ارادت عظیمی که به آقای سالینجر دارم ، و به قول خودشان گاهی در قلبم از شدت ارادت احساس انفجار می کنم ، و ارادتی که بطور خاص به برادر عزیزم ، شخص آقای سیمور داشته ودارم و زنده گی مشترکی که با هم داشته ایم ( تمام کردنش را نمی دانم ، در این یک مورد هم سیمور مثل باقی قضایا از من پیشی گرفته ، و من را در آینده محتمل ناممکن تنها گذاشته است . ) اعتراف می کنم که از آخرین کتابی که ازت خواندم ، آقای سالینجر خوشم نیامد . در حد شما نبود . به هر حال برای کسانی که بخواهند با خانواده گلس ، بسی و لس ، آشنا شوند آن هم به عنوان حسن ختام کتاب های شما ، ( یا حسن الختام ( این لغت ، لغتی وارداتی است که بهمراه دین ما وارد شده است )) شاید مفید باشد . در هر صورت از وقتی که جهت نوشتن این کتاب ِ بیهوده ، حداقل برای ما ، گذاشته اید کمال امتنان را دارم و تنها به این نکته اشاره می کنم که ذکر همین جمله برای من و دیگر دوست عزیزمان آقای گاری که قسمت اعظمی از عمر خود را ، با شور و اشتیاق تمام ، در راه خوردن خیار شورصرف کرده است ، یا بهتر بگویم خیار شور صرف کرده است ، ( آن هم با در نظر گرفتن عدم ظهور ابزارهای کافی خاص ِ زمان ِ خود ) کافی بوده تا نه تنها به بیهوده بودن آن نامه طولانی توجهی نیاندازیم بلکه با اشتیاق تمام تا آخر آن را برای یافتن ِ عباراتی آنچنانی زیر و رو کنیم و بنده به راحتی صدای قرت قرت خیار شورِ دوستمان را تحمل کردم.
در آخر آن جمله را برای کلیه دوستانی که آن قسمت از روحیه مرا که مربوط به آن قسمت است ، کاملا مورد تهمت و افترا قرار می دهند ( خوشبختانه تعداد این افراد کم بوده اند و به محض شنیدن صدای اعتراض آنان ، در را بصورت کلیکی توی صورتشان کوبیده ام ، منتهی حتما هستند کسانی که در دلشان مرا انسانی هوسران ، زن باره ، یا هر آنچه که فکرش را می کنم بنامند ) ( علی الخصوص انسانهایی که هیچ ایده انسانی ای ندارند .) می نویسم که چندین بار برای بیان آن احساس نیاز کرده ام ،و تو در آن نامه بهتر از هر کسی بازگو و برای اینان بیانش کردی :

" یکی از شادیهای ِ فراوان ِ بودنم در این دنیا دیدن یک دختر یا زن دل فریب است ;همراه با حس ِ لطیفی که این موجود ِ جوان در یک ربع ساعت گفت و گوی معمولی کنار یک نهر فوق العاده – که در حال خشک شدن است – برای آدم می آورد . یا عیسی مسیح ! اگر کسی چشمانش را خوب باز می کرد ، بخش قابل توجهی از زیبایی های زنده گی را می دید ."

نظر قطعی نمی توانم بدهم ( اصولا اهل نظر قطعی در موارد حسی نیستم ) ولی تا این لحظه در توصیف این حس مشترک جمله ای بهتری نخوانده ام . بهرحال علی رغم اینکه تصمیم به تغییرات زیادی در زنده گی ام دارم ( ولی تاکنون به جز تغییر در تعداد سیگارهایم در روز ، که الان به روزی دو ، تا سه تا رسیده و برایم مرگ ِ مغزی را در پی داشته است ، چیز دیگری حس نکرده ام ،( نمی دانم آدم تغییر خودش را خیلی نمی فهمد یا اینکه این مرگ مغز لعنتی باعثش است )) فکر می کنم این حس به مرور نه تنها پایدار تر بلکه قویتر و عمیق تر شود ، و قول می دهم ....( مابقی متن بنا به تشخیص نگارنده ، نه تنها مورد نیاز ، بلکه اصلا مهم نیست ، به مواردی چون تغییرات قبل از مرگ و غیره اشاره دارد .)





علی رغم ارادت عظیمی که به آقای سالینجر دارم ، و به قول خودشان گاهی در قلبم از شدت ارادت احساس انفجار می کنم ، و ارادتی که بطور خاص به برادر عزیزم ، شخص آقای سیمور داشته ودارم و زنده گی مشترکی که با هم داشته ایم ( تمام کردنش را نمی دانم ، در این یک مورد هم سیمور مثل باقی قضایا از من پیشی گرفته ، و من را در آینده محتمل ناممکن تنها گذاشته است . ) اعتراف می کنم که از آخرین کتابی که ازت خواندم ، آقای سالینجر خوشم نیامد . در حد شما نبود . به هر حال برای کسانی که بخواهند با خانواده گلس ، بسی و لس ، آشنا شوند آن هم به عنوان حسن ختام کتاب های شما ، ( یا حسن الختام ( این لغت ، لغتی وارداتی است که بهمراه دین ما وارد شده است )) شاید مفید باشد . در هر صورت از وقتی که جهت نوشتن این کتاب ِ بیهوده ، حداقل برای ما ، گذاشته اید کمال امتنان را دارم و تنها به این نکته اشاره می کنم که ذکر همین جمله برای من و دیگر دوست عزیزمان آقای گاری که قسمت اعظمی از عمر خود را ، با شور و اشتیاق تمام ، در راه خوردن خیار شورصرف کرده است ، یا بهتر بگویم خیار شور صرف کرده است ، ( آن هم با در نظر گرفتن عدم ظهور ابزارهای کافی خاص ِ زمان ِ خود ) کافی بوده تا نه تنها به بیهوده بودن آن نامه طولانی توجهی نیاندازیم بلکه با اشتیاق تمام تا آخر آن را برای یافتن ِ عباراتی آنچنانی زیر و رو کنیم و بنده به راحتی صدای قرت قرت خیار شورِ دوستمان را تحمل کردم.
در آخر آن جمله را برای کلیه دوستانی که آن قسمت از روحیه مرا که مربوط به آن قسمت است ، کاملا مورد تهمت و افترا قرار می دهند ( خوشبختانه تعداد این افراد کم بوده اند و به محض شنیدن صدای اعتراض آنان ، در را بصورت کلیکی توی صورتشان کوبیده ام ، منتهی حتما هستند کسانی که در دلشان مرا انسانی هوسران ، زن باره ، یا هر آنچه که فکرش را می کنم بنامند ) ( علی الخصوص انسانهایی که هیچ ایده انسانی ای ندارند .) می نویسم که چندین بار برای بیان آن احساس نیاز کرده ام ،و تو در آن نامه بهتر از هر کسی بازگو و برای اینان بیانش کردی :

" یکی از شادیهای ِ فراوان ِ بودنم در این دنیا دیدن یک دختر یا زن دل فریب است ;همراه با حس ِ لطیفی که این موجود ِ جوان در یک ربع ساعت گفت و گوی معمولی کنار یک نهر فوق العاده – که در حال خشک شدن است – برای آدم می آورد . یا عیسی مسیح ! اگر کسی چشمانش را خوب باز می کرد ، بخش قابل توجهی از زیبایی های زنده گی را می دید ."

نظر قطعی نمی توانم بدهم ( اصولا اهل نظر قطعی در موارد حسی نیستم ) ولی تا این لحظه در توصیف این حس مشترک جمله ای بهتری نخوانده ام . بهرحال علی رغم اینکه تصمیم به تغییرات زیادی در زنده گی ام دارم ( ولی تاکنون به جز تغییر در تعداد سیگارهایم در روز ، که الان به روزی دو ، تا سه تا رسیده و برایم مرگ ِ مغزی را در پی داشته است ، چیز دیگری حس نکرده ام ،( نمی دانم آدم تغییر خودش را خیلی نمی فهمد یا اینکه این مرگ مغز لعنتی باعثش است )) فکر می کنم این حس به مرور نه تنها پایدار تر بلکه قویتر و عمیق تر شود ، و قول می دهم ....( مابقی متن بنا به تشخیص نگارنده ، نه تنها مورد نیاز ، بلکه اصلا مهم نیست ، به مواردی چون تغییرات قبل از مرگ و غیره اشاره دارد .)



پ . ن : جمله کذایی به نقل از کتاب شانزدهم هپ ورث ، 1924